تریگورین یکی از شخصیت‌های نمایشنامۀ مرغ دریایی آنتوان چخوف که نقش نویسنده‌ای کاربلد را دارد، در بخشی از یک گفتگو دربارۀ کارش این‌طور حرف می‌زند:

«من الآن با شما هستم. به هیجان آمده‌ام. با این همه هر لحظه به یاد می‌آورم که داستانم ناتمام مانده و منتظر من است. اینجا ابری می‌بینم که مانند یک پیانوی بزرگ و باز است. به خودم می‌گویم باید در داستانم از ابری که در آسمان شناور است و مانند یک پیانوی باز و بزرگ است حرف بزنم. بوی گل آفتابگردان می‌آید. به سرعت یادداشت برمی‌دارم: بوی تند و نفرت‌انگیز، رنگ یک بیوه زن. می‌بایستی این‌ها را در توصیف یک غروب تابستان بیاورم.

هر جملۀ شما یا خودم را کش می‌روم، آن‌ها را باعجله به گنجینۀ ادبی مغزم می‌سپارم. روزی ممکن است به درد بخورند. وقتی کارم را تمام کردم، به سرعت به تئاتر یا ماهیگیری می‌روم. تنها به این خاطر که استراحت کنم، خودم را فراموش کنم. ولی نه، یک موضوع جدید مثل گلولۀ آهنی به مغزم می‌خزد، دوباره به سمت میزتحریر می‌کشاندم باید باز با شتاب بنویسم، بنویسم و همیشه همین‌طور است…»

برای دقیق نوشتن، دیدن لازم است و موشکافانه نگاه کردن و عمیق حس کردن.

قوۀ تفکر باید به کار بیفتد تا قلم نویسنده روی کاغذ تکان بخورد. یک کتاب نوشته شده حاصل نگاه نویسنده‌ای است که موقعیت اطرافش را ارزیابی کرده و عصارۀ آن را در جان کلمات ریخته و در قالب کتاب عرضه کرده است.

نویسنده‌ای که نتواند آنچه می‌بیند، می‌شنود و حس می‌کند را به نقد و بررسی بگذارد، قلمش خشک می‌شود و به دام کلیشه گویی و بی‌مایگی در نوشتن می‌افتد. خواننده هم همین‌طور.

خواندن فعالیتی است که پا به پای نویسنده شکل می‌گیرد، پیش می‌رود و معنی پیدا می‌کند.

خواندن به هیچ عنوان عملی انفعالی نیست؛ یعنی خواننده نمی‌تواند فقط چشم‌هایش را روی حروف چاپی کتاب حرکت بدهد و معنا را دریابد و گمان کند واقعاً خوانده است. درست خواندن نیازمند تفکر است. نیازمند تفکر نقادانه است.

یعنی خواندن درحالی‌که محتوای کتاب را موشکافانه ارزیابی می‌کنیم. وقتی جمله‌ای را می‌خوانیم ساده از کنار آن عبور نمی‌کنیم بلکه قدری با آن می‌مانیم و به نقد و بررسی آن می‌پردازیم. تلاش می‌کنیم تا به موضوع مورد نظر از زاویه‌های مختلف نور بتابانیم و ببینیم با زیر و رو کردن آنچه چیزهایی می‌بینیم که ممکن است در نگاه اول ازنظرمان پنهان بماند.

 

چرا ما به کالبدشکافی در خواندن نیاز داریم؟

چون ذهن ما ناپرورده است. گمان می‌کنیم می‌دانیم چطور بیندیشیم. درحالی‌که فکر کردن را همۀ ما بلد نیستیم. راه و رسم فکر کردن را باید یاد گرفت.

عکس‌العمل اولیۀ ما در مواجهه با متن یک کتاب می‌تواند یکی از این دو حالت باشد:

درست است. با نظر نویسنده موافقم.

نه. موافق نیستم. به نظرم نویسنده اشتباه می‌کند.

اما ورای واکنش مثبت یا منفی، می‌توانیم به «چراییِ» درست یا غلط بودن فکر کنیم. به‌عنوان یک خوانندۀ غیر منفعل، می‌توانیم پرسشگری را پا به پای خواندن قرار دهیم و مدام از نویسنده‌ای که مقابل خود تصور می‌کنیم، دربارۀ معنای آنچه نوشته سؤال کنیم.

 

 

فکر کردن دربارۀ فکر کردن

به زمانی فکر کنید که مشغول یادگیری یک زبان جدید هستید.

دایره‌ای از واژگان را تصور کنید که از زبان مادری با آن‌ها آشنا هستید. در وسط این دایره، دایره‌ای کوچک‌تر را تصور کنید که زبان جدید است. وقتی لغت جدیدی یاد می‌گیریم، تلاش می‌کنیم تا این واژه را به کلماتی که در دایرۀ بزرگ‌تر و زبان مادری وجود دارد پیوند بزنیم. برای هر کلمۀ تازه، دنبال معادلی در زبان خودی می‌گردیم. این کار این‌قدر ادامه پیدا می‌کند تا دایرۀ کوچک درونی، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود.

وقتی زبان جدید را خوب یاد می‌گیریم، این محدوده خودش به دایره‌ای بزرگ تبدیل می‌شود. مستقل از اینکه بخواهیم آن را به زبان مادری ربط دهیم تا بفهمیم. مثل رانندگی کردن یا یادگیری هر مهارتی دیگر می‌شود که بعد از مدتی ناخودآگاه انجامش می‌دهیم بدون آنکه تقلای زیادی برای فهمیدنش بکنیم.

ما در مورد فکر کردن هم همین‌طور عمل می‌کنیم. وقتی کودکیم، سعی می‌کنیم هر چیزی را ارزیابی کنیم تا ربطش را به چیزهای دیگری که دیده‌ایم بفهمیم؛ اما بعد از مدتی، هر واژه و هر مفهومی، حکم همان دایرۀ بزرگ و مستقل را پیدا می‌کند که بی‌نیاز از نقد و بررسی است. ناخودآگاه واژه‌ها را می‌فهمیم و منظور دیگران را تشخیص می‌دهیم.

 

اعتماد زیاد به دانسته‌ها، می‌تواند بزرگ‌ترین آفت در مسیر یادگیری و رشد باشد. تردید کردن راه چاره است.

وقتی موقع کتاب خواندن جایی برای تردید کردن باقی می‌گذاریم، بعد از خواندن هر جملۀ جالب، به خودمان اجازه می‌دهیم تا عقب‌گرد کنیم. قدری بیشتر با واژه‌ها بمانیم. دقیق‌تر کلمه‌ها را بپاییم و قدری کودکانه‌تر، موشکافانه‌تر و عمیق‌تر آن‌ها را بررسی کنیم.

اگر نگاه ما خالی از نقد باشد، کتاب می‌خوانیم تا به خودتاییدی برسیم. نمی‌خوانیم تا دانسته‌هایمان را زیر سؤال ببریم و این‌گونه است که فقط می‌خوانیم؛ چیزی یاد نمی‌گیریم.

 

آزادیِ تخیل

اگر قرار باشد کتاب‌ها تغییری در زندگی‌مان ایجاد کنند و به‌عنوان یک خواننده بتوانیم ادعا کنیم که واقعاً زمانی که صرف خواندن می‌شود هدر نمی‌رود و واقعاً کار مفیدی انجام می‌دهیم، لازم است خودهدایتگر باشیم.

باید یاد بگیریم در حین خواندن مدام خود را آموزش دهیم. با آنچه می‌خوانیم عمیق‌تر ارتباط بگیریم و دربارۀ نحوۀ تفکرمان، فکر کنیم.

 

آلبرتو مانگوئل جملۀ زیبایی دارد با این مضمون:

«هستی متن، هستی خاموش است. خاموش تا وقتی که خواننده‌ای آن را می‌خواند. نوشتار وابستۀ سخاوت خواننده است.»

متنی ثابت برای خوانندگان مختلف، معنای مختلفی دارد. به همین نسبت، ارزش و ره‌آورد آن‌هم متفاوت خواهد بود. بسته به اینکه چقدر در مقابل متن انعطاف‌پذیر هستیم، چقدر واژه‌ها و مفاهیم را به چالش می‌کشیم و تا چه اندازه با نویسنده به گفت‌وگوی ذهنی می‌نشینیم، ثمره‌ای متفاوت از کتاب خواندن خواهیم داشت.

 

در خواندن باید انعطاف‌پذیر بود. لازم است از جای خود برخیزیم و حتی شده چند صباحی، به‌جای نویسنده بنشینیم و دنیا را از ارتفاعی که او تماشا می‌کند ببینیم.

 

سارتر می‌گوید:

«نخستین آزادی برای نویسنده و خواننده، آزادی تخیل است.»

هراندازه این آزادی را بیشتر برای خود قائل شویم و با فیلترهای ذهنی کمتری با متن مواجه شویم، واقعیت‌های بیشتری از آن دریافت خواهیم کرد؛ و در اینجا اتفاق جالبی می‌افتد:

لازمۀ تفکر نقادانه و ارزیابانه این است که تا حد امکان از دانسته‌ها و حقایقی که به آن‌ها باور قلبی داریم فاصله بگیریم و اجازه دهیم تا کتاب با تمامیتش، خود را به ما معرفی کند.

کتاب خواندن وقتی خطرناک است که جایگزین فکر کردن شود.