ما عادت داریم وقتی برای نوشتن یک متن جدی هستیم و می‌خواهیم بهترین نتیجۀ ممکن را از آن بگیریم، در جلد یک والد سختگیر برویم و تا حد امکان موضوع را دقیق و اصولی باز کنیم و شروع به توصیه کردن و گوشزد دادن می‌کنیم.

این است که به دام موعظه‌گری می‌افتیم و درنهایت هم متنی می‌نویسیم که خواننده قبل از هر چیز، سپر دفاعی‌اش را در برابر آن بیرون می‌کشد و یا گوشش را برای نشنیدن می‌گیرد.

 

پس بهتر است به توصیۀ آن هندلی بیشتر دقت کنیم:

 

سعی کنید کمتر نتیجۀ اخلاقی بگیرید

از شروع کردن جملات با کلماتی که پای منبر و از والدین یا اساتید می‌شنوید اجتناب کنید. دیدگاه تجویزی افراطی و نتیجۀ اخلاقی گرفتن را کنار بگذارید چون از رویکردی پدرسالارانه نشأت می‌گیرد.

به‌ویژه حواستان به اصطلاحات زیر باشد:

یادتان نرود؛

هرگز؛

بپرهیزید؛

نکنید؛

به یاد داشته باشید؛

و این یکی که از همه افتضاح‌تر است:

همیشه به یاد داشته باشید.

 

این مسئله وقتی دارید به یکی دربارۀ احتمال خطر مرگ واقعی (هرگز اتوی مو را کنار وان خیس نگذارید) یا استعاری هشدار می‌دهید (از به کار بردن زبان شرکتی اجتناب کنید) صدق می‌کند.

متن تجویزی و راهنمای عملی یک‌چیز است و متن متعصبانه و جزمی یک‌چیز دیگر.

مرز میان موعظه‌گری و هم‌یاری و آموزشی و آزاردهنده بودن خیلی باریک است؛ اما به‌هرحال مرزی وجود دارد. پس بکوشید از آن رد نشوید.

 

و اما درس دوم:

چقدر در روز بنویسیم؟

با نوشتن چند کلمه در روز می‌توانیم لبخند بر لب، آن تیک سبز بزرگ را به نشانۀ موفقیتِ روزِ کاری، جلوی برنامۀ روزانۀ نوشتن بزنیم؟

اصلاً آیا برداشتن یک متر و اندازه گرفتن زمان نوشتن در روز مهم است؟ بهتر نیست به‌جای توجه به کمیت نوشتن، بر روی کیفیت آن حساب باز کنیم؟ آیا این متر بهتری نیست؟

آن هندلی پیشنهادی دارد:

 

بر مبنای تعداد کلمات هدفگذاری کنید نه زمان

پیشنهاد را با شنیدن داستانی از کتاب همه نویسنده‌ایم پیش می‌گیریم:

چند سال پیش دن سندرز، نویسنده و عکاس دو کتاب برای انتشارات راندوم هاوس نوشت. هر دو جزء پرفروش‌ترین‌ها شدند.

او می‌گفت همیشه نوشتن برایش عادت روزانه بوده است؛ اما خستگی دو کتاب منتشر کردن کاری می‌کند که از نوشتن یک کتاب سیر شوید. برای همین مدتی از نوشتن دست کشید.

اخیراً بعد از امتحان راه‌های مختلف برای شروع دوباره برنامۀ کاری‌اش، بهترین راه را گذاشتن قراری با خود و تعیین معیار زمانی روزانه یافت.

دن گفت کلید این کار در وزن‌کشی است. وی این ایده را از میچل جو گرفته بود که می‌گفت:

منظور من این است که شما باید بدانید موقع نوشتن با یک آدم سنگین‌وزن، مگس‌وزن یا چیزی بین این دو طرف هستید. اگر ندانید، بی‌بروبرگرد فرض می‌کنید سبک‌وزن هستید.

درصورتی‌که سنگین‌وزن‌ها در یک نشست پیش از صبحانه ۵ هزار کلمه می‌نویسند و شما تازه برنامۀ نوشتن خود را با ۵۰ کلمه شروع کرده‌اید. پس بنا به وزن خود به سراغ ۲۵۰ تا ۵۰۰ کلمه در یک نشست بروید و تا جایی ادامه دهید که بتوانید در هر نشست ۷۵۰ کلمه را بدون زور و زحمت زیادی بنویسید.

 

(۷۵۰ کلمه سه صفحه می‌شود. این در جمع نویسندگان به نظر نوعی عدد جادویی می‌رسد که جریانش به ایدۀ صفحات صبحگاهی جولیا کامرون برمی‌گردد.)

وزن‌کشی جدید دن معادل هزار کلمه است. مال من هم همین است. دن می‌گفت: «این یعنی من هرگز احساس خوبی راجع به روزم نخواهم داشت مگر اینکه حداقل هزار کلمه را حول ایده‌ای تنها و کامل بچینم. هر وقت این کار را می‌کنم، به خودم افتخار می‌کنم و همه‌چیز در دنیای نویسندگی‌ام سرجایش است.

وقتی دن به مدت یک سال این کار را انجام داد، گفت که چیزی حدود ۱۵۰۰ صفحه نوشته است: «من دو سال مداوم کار کردم و الآن تعداد کلماتم بیشتر از رمان جنگ و صلح تولستوی است. این رقم برای میانه وزنی چون من بد نیست.»

 

پی نوشت: توصیه‌های متن از کتاب آن هندلی انتخاب شده است. کتابی که با عنوان همه نویسنده‌ایم و با ترجمۀ خوب گروه آموزشی حاوی وب و به همت انتشارات کیمیا اثر به چاپ رسیده است.