همیشه می‌شود لذت صحنه‌ای را تصور کرد که قایق نجاتی به ساحلی دورافتاده می‌رسد و کسی را که در آنجا گیر افتاده نجات می‌دهد.

کتاب‌ها با زندگی ما چنین می‌کنند و گاهی حکم همان قایق نجاتی را دارند که ما را از ساحلِ بی‌خردی و بربریت اجتماع برمی‌دارند و با خود می‌برند.

ما به‌عنوان موجوداتی اجتماعی بسیار پیش می‌آید که از اجتماع گریزان باشیم؛

خصوصاً وقتی استانداردهای فکری جامعه را قبول نداریم و می‌خواهیم به راهی متفاوت پا بگذاریم.

درحالی‌که می‌دانیم تنها راه چاره گریز از شرایط نیست، تلاش می‌کنیم تا با کناره‌گیری از ذهنِ ناخوشایند جامعه، دنیای فکری مستقل خود را بسازیم.

و کتاب‌ها در این زمینه به ما کمک می‌کنند.

کتاب‌ها کمک می‌کنند تا هر خوراک فکری را که جامعه به ذهن ما تزریق می‌کند نپذیریم؛

چون با آگاهی‌ای که به ما می‌دهند، فیلترهایی برای شناخت درست از غلط را در افکار ما ایجاد می‌کنند.

 

کسی که نمی‌خواند محکوم‌به پذیرفتن هرآن چیزی است که از طرف جامعه به او دیکته می‌شود.

در خوش‌بینانه‌ترین حالت، حتی اگر نخواهد همه‌چیز را دربست قبول کند اما دلیلی محکم برای مخالفت هم ندارد.

درواقع دنیای فکری این فرد لوح سفیدی است که یا جامعه چیزی روی آن می‌نویسد و یا اگر در برابر این سیاه شدن مقاومت کند، خالی می‌ماند.

 

اما کتاب، دنیای فکری ما را خط به خط با آگاهی پر می‌کند؛

و این می‌شود که پشت پذیرش یا مخالفت‌های ما، دلیل محکم، استدلال درست و آگاهی قرار می‌گیرد.

ما می‌خوانیم تا تسلیم افکار دیگران نباشیم.

ما می‌خوانیم تا قدرت تشخیص پیدا کنیم.

ما می‌خوانیم تا اجازه ندهیم هر فکری بدون مانع به جهان فکری ما رسوخ کند.

 

و در آخر به قول هلبروک جکسون که گفت:

«اگر ما اسیر خودمان هستیم، کتاب‌ها وسایل فرار را در اختیار ما خواهند گذاشت

و اگر در حال فرار از خودمان هستیم، کتاب‌ها راه برگشت را نشانمان خواهند داد.»

ما می‌خوانیم تا آنچه برای همیشه و بدون دلیل محکم درست می‌دانستیم را زیر سؤال ببریم و دربارۀ درست یا غلط بودنش بازبینی کنیم؛

و همین‌طور اگر همیشه از خودِ واقعی‌مان دور بوده‌ایم، با کمک آگاهی جدیدی که کتاب‌ها به ما می‌بخشند، به درونمان برگردیم و عمیق‌ترین نوع از آگاهی یعنی «خودآگاهی» را تجربه کنیم.

 

اگر نخوانیم، به‌حکم غریزه، افکار تزریق شده از طرف جامعه را مأمنی می‌یابیم و زیر چتر موضوعاتی که برای عامۀ مردم دلپذیر است، پناه می‌گیریم و دور نیست که به ملعبه‌ای در دست دیگران تبدیل شویم و وقتی متوجه این موضوع شویم که ببینیم فرسنگ‌ها از ساحل خرد و خودآگاهی دور شده‌ایم.