همه‌چیز از یک کتاب شروع شد. کتابی به اسم ناهیدِ شلوغ.

خواهرم از نمایشگاه کتاب برایم خریده بود و من با اندک سوادی که داشتم شروع کردم به خواندنش. شخصیت اصلی کتاب دختری همنام و شبیه به خودم بود با همان دخترانگی‌های رها و پرشور و با همان جنس از خرابکاری‌های من. دختری که کفش‌های پاشنه‌بلند مادرش را می‌پوشید و کنجکاوانه هر چیزی را امتحان می‌کرد و احتمالاً در آخر متنبه شد که دقیقاً نکات اخلاقی داستان را یادم نیست.

این اولین مواجهۀ جدی من با یک کتاب بود و اولین باری بود که خودم را در کتابی بازیافتم.

بعدازآن کتاب باغِ بی‌پاییز اولین کتاب شعری بود که در خلوت خواندمش. کتاب غمگینی بود یا حداقل من این‌طور تصور می‌کردم؛ و این اولین بار بود که من با کتابی گریه کردم و به صفحۀ آخر نرسیده، اولین شعرم را گفتم که خوشبختانه اثری از آن باقی نمانده.

بزرگ‌تر شدم و وقتی هنوز کودک بودم، به سراغ خواندن گوژپشت نتردام رفتم. در آن حل شدم و برای اولین بار، معنای عشق بی‌قیدوشرط را در شخصیت ساحرۀ شهر دیدم که با همۀ زیبایی‌اش توانسته بود عاشق یک گوژپشت شود.

بعد نوبت به حفظ کردن اشعار حافظ و مولانا و فریدون مشیری و صدها کتاب دیگری رسید که اسمشان مرتب در کارت صورتی چسبانده شده در صفحۀ آخر کتاب‌هایی نقش می‌بست که از کتابخانۀ محل زندگی‌مان می‌گرفتیم و یک روز مهلت برای خواندن و تحویل دادنشان داشتیم.

و ما با چه لذت و دقتی این کتاب‌ها را می‌خواندیم تا فردا تحویلشان بدهیم و کتاب‌های تازه‌تری بگیریم. در کنار لذت کتاب‌خوانی، شاید با آن سن و سال کم، رفتن به کتابخانه و احساس بزرگ شدنی که به همراه داشت، در شوق بیشتر خواندن بی‌تأثیر نبود؛ و اینجا بود که برای اولین بار من لذت چسباندن فهم و دانایی یک کتاب را به ذهن و افکار خودم پیدا کردم.

من در این کتاب‌ها مفاهیم آزادی، امید، زندگی، عشق و زنانگی را با همان فهم اندکِ کودکی‌‌ام پیدا کردم و همین شد که دیگر نتوانستم از دنیای کتاب فاصله بگیرم.

 

بزرگ‌تر که شدم تازه فهمیدم آدم‌ها در طول تاریخ

نسلشان را با تولید بچه حفظ کرده‌اند،

افکار سرکش و پوچشان را با تولید حکومت‌ها،

نیازشان به بقا را به سبک نیاکانشان با تولید جنگ،

و ارزشمندترین افکارشان را با تولید کتاب.

جدای از لذتی که از خواندن هر کتاب می‌بردم، با این نگاه، همواره کتاب را ارزشمندترین دارایی معاصر و گذشتۀ بشر یافتم و تلاش کردم تا هم با جهان کتاب‌ها انس بیشتری بگیرم و هم در حد توانم به بقیه توصیه‌اش کنم.

 

تولد من یکم مهرماه است. روز باز شدن مدارس. گرچه مدارس بیشتر ذوق خواندن را کور می‌کند تا بیدار، اما برای من تشویق به خواندن و حظ بردن از دنیای کتاب‌ها، به‌واسطۀ معلمان نازنینی که داشتم و از مدرسه پا گرفت. شاید هم بی‌دلیل نبود شنیدن مداوم این (حرف‌های بی‌پایه) که این هم‌زمانی در روز تولدم از من بچۀ درس‌خوانی خواهد ساخت که واقعاً هم ساخت.

حالا چند سال بعد، درست روز تولدم اتفاقی افتاد. ایدۀ راه‌اندازی یک وب‌سایت اختصاصی برای کتاب در یکی از کافه کتاب‌های انقلاب به ذهنم رسید.

ایده‌ای که این‌طور مطرح شد: می‌خواهم سایتی دربارۀ کتاب داشته باشم. نمی‌دانم قرار است با این سایت چه کنم فقط می‌دانم که برای محافظت از این علاقۀ سالیان، می‌خواهم کاری کرده باشم.

و شد.

از شاهین کلانتری ممنونم که وقتی ایده را با او در میان گذاشتم، در عرض چند دقیقه بعد، بهترین هدیۀ تولدم را با ثبت دامنۀ سایت به من داد و با این کارش به من یادآور شد که این ایده را جدی‌تر دنبال کنم و نگذارم در حد یک فکر بماند. توصیه‌های سخاوتمندانۀ او راه را برایم هموار کرد؛ راهی برای رسیدن به عشق دیرینم یعنی زندگی پررنگ‌تر با کتاب‌ها را. خیره ماندن به صفحۀ سفید وب‌سایت ترسناک بود و او به من اطمینان داد که صفحات را با مطالبی خوب پر خواهم کرد. ممنونم که با طرح‌های رنگی هنرمندانه‌ای که به سایت اضافه کرده، شوق خواندنش را دوچندان می‌کند؛ و همواره در پیش بردن این سایت قدردان حمایتش هستم.

 

من همیشه فکر کرده‌ام که به‌واسطۀ کتاب‌ها‌‌، حرف‌های مشترک زیادی می‌توان داشت. رؤیایم داشتن فضایی برای چنین گفت‌وشنودهایی بود.

اینجا همان فضا و همان ضیافت شیرین است برای من.

من خستگی‌هایم را پشت در کتاب‌هایم می‌گذارم و به ضیافتی می‌روم برای از یاد بردن خیلی چیزها و به یاد سپردن چیزهای ارزشمند.

من ناتوانی‌هایم را زیر پوشش آگاهی کتاب‌ها دفن می‌کنم و به ذهنم اجازۀ رویش دوباره و چندباره می‌دهم.

من برای درک اطرافیانم، جامعه‌ام و محیط اجتماع، گاه به سراغ کتاب‌هایی می‌روم از دنیایی متفاوت که سطحی بالاتر یا پایین‌تر از جهان اطرافم دارد و آن‌وقت است که قدرت فهمیدن و به‌تبع آن قدرت درک و تحمل بیشتری پیدا می‌کنم.

من بهترین راه ارتباطی با عزیزترین افراد زندگی‌ام تا دورترین آن‌ها را در دنیای کتاب جستجو می‌کنم.

 

خوشبختانه، تجربیات مختلفی که طی سال‌ها داشته‌ام نه‌تنها مرا از دنیای کتاب و کتاب‌خوانی دور نکرده که عطش بیشتر پیوستن به آن را در من زنده‌تر کرده است.

در این مدت دنیاهای متفاوتی را تجربه کرده‌ام. از دنیای مهندسی، به دنیای مدیریت قدم گذاشتم. چند صباحی به‌عنوان کارمند در چند شرکت مشغول به کار شدم. مدیریت شرکت‌های کوچک و بزرگی را عهده‌دار شدم تا موسسه‌ای آموزشی را راه‌اندازی کردم. در کنار کار مدیریت و مشاوره مدیریت، به‌عنوان مدرس در دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی مشغول به تدریس شدم؛ و در کنار کار تدریس، دنیای زیبای نویسندگی را کشف کردم و با نوشتن چند کتاب و مقاله و همکاری با مؤسسات و شرکت‌ها و وب‌سایت‌های مختلف، این کار را به‌صورت جدی تا به امروز دنبال می‌کنم.

و خوشحالم که در هیچ مقطعی از دنیای کاری‌ام، از جهان کتاب‌هایم دور نشدم.

 

من احساسم را در این چند سال زنده نگه‌داشته‌ام و این کافی نیست. می‌خواستم کمک کنم تا این احساسات برای بقیه هم زنده بماند و به سهم خودم کاری برای آن کرده باشم.

می‌خواستم تا به بهانۀ عشق دیرینم به خواندن، با کسانی همسفر شوم که چنین تعلق مشترکی دارند تا باهم گوش به کتاب‌ها بسپاریم و در این لذت شریک شویم و هر روز یاد بگیریم و برای بیشتر فهمیدن و درک بهتر دنیا تلاش کنیم.

شاید فضای ناهیدبوک بتواند در این تجربۀ مشترکِ سفر به ما کمک کند. اینجا خانۀ فکری من خواهد بود. خانه به معنای جایی که ذهنم با چنان عشق و ازخودگذشتگی منحصربه‌فردی در آن مأوا می‌گیرد که نتیجۀ کار در برابر آن ناچیز خواهد بود.

برای زنده نگه‌داشتن این وب‌سایت، انرژی همۀ کتاب‌ها همراه من خواهد بود. از بهترین کتاب‌هایی که اخیراً خوانده‌ام تا کتاب گوژپشت نتردام و باغ بی‌پاییز و البته کتابِ ناهیدِ شلوغ که دوست دارم روزی بتوانم نسخه‌ای از آن را پیدا کنم و دوباره با شوق کودکی‌ام بخوانمش. شاید در آن لحظه خودم را طور دیگری بازیافتم.